همه احساسم را در سينه پنهان کردم
تمام کلمات را در قلبم دفن کردم
دفتر عشق را به او سپردم
ولی هرگز نفهميدم که چرا آن را اينگونه آغاز و سپس اينگونه به پايان رساند
در روز روشن در ميان دشت ها و باغ ها به دنبال گل زيبايم می گشتم
شبانه در سياهی آسمان چشمانم در ميان نقش ستارگان به دنبال گل زيبايم می گشت
پرنده ای را که دوستش داشتم رهايش کردم
چون می دانستم که اگر عاشقم باشد ، روزی باز خواهد گشت
حال منتظرم - منتظر گلی هستم که دستانش شبانه قلم و رنگ را نوازش می کرد
و سحرگاه تصويری زيبا خلق می کرد
منتظرم - منتظرم چون نمی توانم ادامه راه را بدون او طی کنم
به تو گفته بودم ، می گويم و خواهم گفت
هرگز عشق پاکت را از ياد نخواهم برد.

+ نوشته شده توسط عزت سه شنبه
1386/05/09
|