تبليغاتX
ستاره ساحل

 

دیدی ای غمگین تر از من  بعد از آن دیر آشنایی

آمدی خواندی برایم  قصه ی تلخ جدایی

مانده ام سر در گریبان  بی تو در شب های غمگین

 بی تو باشد همدم من  یاد پیمان های دیرین

 آن گل سرخی که دادی  در سکوت خانه پژمرد

 آتش عشق و محبت  در خزان سینه افسرد

 کنون نشسته در نگاهم  تصویر پر غرور چشمت

 یک دم نمی رود از یادم  چشمه های پر نور چشمت

 آن گل سرخی که دادی  در سکوت خانه پژمرد
 
ezzats.blogfa.com


+ نوشته شده توسط عزت سه شنبه 1386/08/22 |

 

 
                                  
 
 
 دیدی دلم شکست؟

دیدی که این بلور درخشان عمر من

یک عمر بازیچه بود؟

دیدی چه بی صدا دل پرارزوی من

از دست کودکی که ندانست قدر ان

افتاد برزمین

دیدی دلم شکست؟؟

 



+ نوشته شده توسط عزت چهارشنبه 1386/08/16 |

 

من امروز به تو نياز دارم نه فردا
ديدگانم براي اين آمده اند تا تو را تماشا كنند.
لبانم براي اين آمده اند تا نام تو را فرياد كنند.
دستهايم براي اين آمده اند تا به دور تو حلقه شوند.
گامهايم براي اين آمده اند كه به سوي تو بشتابند.
قلب من براي اين آمده است كه تو رو بستايد.
دل من براي اين آمده است كه تو را در خود بنشاند.
جان من براي اين آمده است كه به پاي تو قربان شود
براي تو مي نويسم
به جاي دسته گل بزرگي كه فردا بر قبرم نثار مي كني
امروز با شاخه گل كوچكي يادم كن
بجاي سيل اشكي كه فردا بر مزارم مي ريزي
امروز با تبسم مختصري شادم كن
بجاي آن متن هاي تسليت گويي كه فردا در روزنامه ها برايم مي نويسي
امروز با پيام كوچكي خوشحالم كن
من امروز به تو نياز دارم نه فردا
 
           
                                                                    

                                  Taraneh ha groups

                                                                

 
 
 


+ نوشته شده توسط عزت یکشنبه 1386/07/29 |
 

غربت ديرينه ام را با تو قسمت مي کنم

      تا ابد با درد و رنج خويش خلوت مي کنم

                   رفتي و با رفتنت کاخ دلم ويرانه شد

                        من در اين ويرانه ها احساس غربت ميکنم

 



+ نوشته شده توسط عزت یکشنبه 1386/06/18 |

 



کارهای روزانه ی جوانان
هر روز و مخصوصا در شهر های بزرگ دختران و پسران جوانی را میبینیم که در انظار عمومی مشغول عشق بازی هستند ، گاهی با همسر خود و گاهی با ....... و لحظاتی بعد هم باید جوابگوی پلیس باشند و گویا این داستان همیشه ادامه دارد

www.bestmahdi.mihanblog.com




www.bestmahdi.mihanblog.com




www.bestmahdi.mihanblog.com




www.bestmahdi.mihanblog.com




www.bestmahdi.mihanblog.com




www.bestmahdi.mihanblog.com




www.bestmahdi.mihanblog.com




www.bestmahdi.mihanblog.com




و این داستان ادامه دارد


www.bestmahdi.mihanblog.com

 

منبع : bestmahdi.mihanblog.com



+ نوشته شده توسط عزت دوشنبه 1386/05/29 |
 

دنبال كسي نگرد كه بتواني با او زندگي كني ، دنبال كسي باش كه بدون او نتواني

زندگي كنی

 



+ نوشته شده توسط عزت دوشنبه 1386/05/29 |
 

همه احساسم را در سينه پنهان کردم

تمام کلمات را در قلبم دفن کردم

دفتر عشق را به او سپردم

ولی هرگز نفهميدم که چرا آن را اينگونه آغاز و سپس اينگونه به پايان رساند

در روز روشن در ميان دشت ها و باغ ها به دنبال گل زيبايم می گشتم

شبانه در سياهی آسمان چشمانم در ميان نقش ستارگان به دنبال گل زيبايم می گشت

پرنده ای را که دوستش داشتم رهايش کردم

چون می دانستم که اگر عاشقم باشد ، روزی باز خواهد گشت

حال منتظرم - منتظر گلی هستم که دستانش شبانه قلم و رنگ را نوازش می کرد

و سحرگاه تصويری زيبا خلق می کرد

منتظرم - منتظرم چون نمی توانم ادامه راه را بدون او طی کنم

به تو گفته بودم ، می گويم و خواهم گفت

هرگز عشق پاکت را از ياد نخواهم برد.

 

 



+ نوشته شده توسط عزت سه شنبه 1386/05/09 |
 

      تا به خود آزاد٬ راحت و جدا از همه خودهای اسیر کننده ی دیگران نرسی به هیچ چیز

 نخواهی رسید . تا خودت را دربست و تمام و کمال در اختیار آن نیرویی که زندگیش را از

مرگ و نابودی انسان میگیرد نگذاری ٬  موفق نخواهی شد که خودت را خلق کنی .

هنر قوی ترین عشقهاست و وقتی می گذارد که انسان به تمام موجودیش دست پیدا کند که

انسان با تمام موجودیتش تسلیم آن شود .  

 



+ نوشته شده توسط عزت چهارشنبه 1386/04/13 |
 

خدا به انسان 2 گوش و 2 چشم و2 پا و2 دست داد اما ميدوني چرا 1 قلب داد؟

چون مي خواست

تو دنبال دوميش باشي

 



+ نوشته شده توسط عزت شنبه 1386/04/09 |

 

ezzats.blogfa.com

 

دوستان شــــــرح پـــــریشانی من گوش کنید             قصه بی سـر و سامانی من گوش کنید

داستان غـــــم پنهانی من گـــــــــــــوش کنید             گفتگوی من و حیـــرانی من گوش کنید

شــــرح این آتش جان سوز نگفتن تــــا کـی             سوختن ٬ سوختن ایــــن سوختن تا کـی

روزگـــــاری من و دل ساکــن کــویی بودیم            ساکـــن کـــــوی بت اربده جویی بودیم

ســـــر و دیـــن باخته ٬ دیــوانه رویی بودیم            وصفه سلسله ٬ سلسله مـــویـــی بودیم

کس درآن سلسله غیر ازمن و دل محرم نبود           یک گرفتار از این جمله که هستن نبود

نرگـــس غمزه زنش ایـــن همه بیمار نداشت           سنبل گل شکنش هیج گــــــرفتار نداشت

این همه مشتــــــری و گـــرمی بازار نداشت          یــوسفی بـود ولـی هیچ خــریدار نداشت

اول آن کس کــــه خـــــریدار شدش من بودم          باعث گـــــــــرمی بازار شدش من بودم

عشق مـــن شــــــد سبب خوبی و رعنایی او          داد رسوایی مـــــن شـــــهرت زیبایی او

بس که دادم همه جا شـــــــــرح دل آرایی او         شهر پــر گـــشت ز غــوغای تماشایی او

این زمــان عــاشق ســــــرگشته فراوان دارد         که ســر و برگ منه بی سرو سامان دارد

 



+ نوشته شده توسط عزت یکشنبه 1386/02/30 |
 

خانه ای بود من و کمی از تو

حالا خانه هست

نه تو هستی نه کمی از من

شاید این قصاص آن باشد

 که لانه ی دو یاکریم

به دست کودکی ام خراب شد

نه یاکریم نه خانه

می ترسم تو را هم ...

 

 



+ نوشته شده توسط عزت چهارشنبه 1386/01/22 |
 

 نگاهی در چشم هایم جا مانده بود

و من به دنبال صاحبش

به هرکوچه سر زدم

سالها بعد ...

من بودم و نگاهی

که روی دستم مانده بود .....

 

ezzats.blogfa.com



+ نوشته شده توسط عزت یکشنبه 1386/01/05 |

 

 

يكي بود يكي نبود يه دروغ كهنه بود
 
يكي موند يكي نموند حرف راست قصه بود

يكي موند با غصه ها، به غم عشق مبتلا

يكي رفت چه بي وفا، با دو رنگي آشنا

اونكه موند ريشه پوسوند دلشو غصه سوزوند

  نالش از ديوه نبود، پشتشو دوري شكوند


 


  زير آوار جفا دل دادش به هر بلا

  با همه عشق و وفا راهي شد تو قصه ها

 اونكه موند يه قصه ساخت اما هي هستي شو باخت

 قصه ها به سر رسيد ،اون به عشقش نرسيد


 هيشكي خوابشو نديد، گل يادشو نچيد

 گم شدش تو قصه ها، توي شهر عاشقا .

 




+ نوشته شده توسط عزت چهارشنبه 1385/12/23 |

 

تــــرا مــــــی خواهم و دانم که هرگــــــــزبه کام دل در آغوشت نگیرم

توئ آن آسمان صاف و روشن من ایـن کنج قفس مـرغی اسیـــــــــــرم
 
ز پشت میله های ســــــــرد و تیره نگاه حســــــــرتم حیران بــه رویت

در این فکــــــــرم کــــه دستـــــی پیش آید و من نا گه گشایم پر بسویت
 
دراین فکرم کـــه در یک لحظه غفلت از این زندان خاموش پر بگیرم

بــــــــــه چشم زندانبان بخندم کنارت زندگـــــــــی از ســــــــــر بگیرم .

 



+ نوشته شده توسط عزت دوشنبه 1385/12/21 |

 

ديروز شقايق سرخي را كه به تو داده بودم در رهگذر پيدا كردم .

 
آن روز كه دورش انداختي قرمز بود. اما موقعي كه من آن را
 
يافتم سفيد شده بود. در آن لحظه خوب حس كردم كه چرا بر بهار
 
دوستي ما برف زمستاني باريده است .
 
 
زلال چشمه ي چشماني اي اشك دواي درد بي درماني اي اشك

 دلهاي زغم خورده شفاي آتش پنهاني
اي اشك
 
 
 
                     

 
     
  
اگه از عشق ميشه قصه نوشت ، ميشه از عشق تو گفت ،
 
ميشه با ستاره هاي عشق تو مغرب نو مشرق نو برپا كرد ،
 
ميشه با عشق تو مرد ، ميشه با عشق تو مرد و از دست همه راحت شد ،
 
ميشه با عشق تو مرد و از دست تو هم راحت شد .


+ نوشته شده توسط عزت چهارشنبه 1385/09/01 |
 

ezzats.blogfa.com

 

كاشكي ميشُد پيش كسي سُفره ي دل رو وا كُنم

كاشكي ميشُد يكي باشه اون و رفيق صدا كُنم

تو آسمون يك دلي ستاره اي نمي دَمه

بازار بي مِهري شلوغ ... اما وفا خيلي كَمه

دلم از غريب آشنا پُره هر چه ميبينم همه تظاهره

در غم بي همزباني كارم از گريه گذشته

خنده با روي لبانم سالهاست بيگانه گشته

با كه گويم اين همه غم قصه هاي سر گذشته

همچو گُل پَر پَر شدن ها راه و رسم سر نوشته

دريغا يك دلي افسانه گشته محبت با ريا همخانه گشته

نميبينم صفايي در گلستان كه بلبل هم ز گُل بيگانه گشته

من از صداقت به خود رسيدم عاشق تر از خود هرگز نديدم

دار و ندارم يه قلب عاشق كه بوده با خلق هميشه صادق

دلم از غريب آشنا پُره هر چه ميبينم همه تظاهره

 

ezzats.blogfa.com



+ نوشته شده توسط عزت دوشنبه 1385/08/22 |

 

توي يكي از اين هزار شب وقتي سرت رو بلند ميكني مي بيني بين ميليونها

ستاره يكي از اون ستاره هاي خيلي قشنگ و فروزان نظرت رو به خودش جلب مي كنه.

بعد از اون شب هر شب سرت رو بلند مي كني و اون ستاره رو اونقدر تماشا مي كني تا

 بالاخره به خواب مي ري .

اما يك شب كه سرت رو رو به آسمون بلند ميكني ديگه هيچ اثري از اون ستاره نيست

اون موقعي است كه تموم غماي دنيا هري ميريزه تو دلت.

بعد از اون شب تا مدتها ديگه سرت رو رو به آسمون بلند نمي كني.

تا بالاخره بعد از مدتها مي فهمي با رفتن اون ستاره باز هم زنده اي...

باز هم زندگي مي كني..نفس مي كشي ودنياي پيرامونت هنوز وجود داره.پس دليلي نداره كه

نخواي به اون ميليونها ميليون ستاره ديگه نگاه نكني.

بعد از اون تصميم هر شب مي ري و يكي از اون ستا ره هاي خيلي قشنگ رو تماشا ميكني و

باز هم يه شب مي ري وميبيني اثري از اون ستاره نيست.

اما ديگه مثل دفعه قبل نا اميد نمي شي و باز مي ري سراغ يه ستاره زيباي ديگه

همشون مي رن تا اينكه نوبت مي رسه به آخرين ستاره اي كه توي آسمون وجود داره.

اما آخرين ستاره هرگز از بين نمي ره...چون تو با نهايت وجود دوستش داري .

 

ezzats.blogfa.com




+ نوشته شده توسط عزت دوشنبه 1385/08/15 |
 

تو بــه من خندیدی و نمــی دانستی کــه من با چـه دلـــــهره ایی سیب را از باغچه

همسایه دزدیدم ٬ باغبان در پی من شد ٬ دوید ٬ سیب را در دست تو دید ٬ غضب

آلــــود به من نگاهی کرد ٬ سیب دندان زده از دست تو افتاد به خاک و تو رفتی و

خش خش گــام  تو سالهاست تکرار می دهد آزارم و من همچنان غرق این پندارم


"که چرا باغچه ما سیب نداشت ؟!"

 

ezzats.blogfa.com



+ نوشته شده توسط عزت پنجشنبه 1385/08/04 |

 

 

امروز هم گذشت یه روز دیگه از روزهای بی تو بودن

هنوز از این روزهای وحشتناک باقی مونده ...

تنهای تنها میون این همه آدم سخته.

دلم میگیره وقتی بهش فکر میکنم

وقتی نگاه می کنم وتا فرسنگها کسی را پشت و پناهم نمی بینم

خسته شدم از این همه لبخند زورکی از این همه بهونه الکی

         ای کاش یه ذره فقط یه ذره شهامت داشتم اونوقت واسه پنهون کردن           

 بغض تو گلوم سرفه نمی کردم ونمی گفتم مثل اینکه سرما خوردم

اونوقت دیگه بهونه اشکام رفتن پشه تو چشمم نبود 

         خسته ام از جواب دادن های دروغکی از اینکه به دروغ بخند م و         

   اعلام رضایت بکنم تا کسی نفهمه روزگارم عالیه برای سوختن برای نابودی

من به اینا کارنیاز ندارم
دلم واسه تو تنگ شده

 

 

   با نوشتن نمیشه همه حرفامو بگم

               روی کاغذ با قلم حس دستامو بگم

 

 

خدايا چرا هيچ چراغي شبستان دلم را روشن نميكند؟چرا مرغان   

دريايي روي امواج صداي من بال نميزنند؟چرا ميخك سپيدي در    

باغچه احساسم نميرويد؟چرا اين قدر شبيه سنگها شده ام؟خدايا مرا   

    در كوره راههاي پر سنگلاخ نفس تنها مگذار به فرشته ها بگو      

ماه را در كف بگيرد و تاریك هاي روح مرا به روشنايي مبدل كند .      

به ستاره ها بگو ذره اي از اسمان را برايم معنا كنند.خدايا چقدر   

پيوسته از تو گفتن را دوست دارم خدايا اگرچه از تو دور مانده ام      

 اما نخلستانها و نيستانها را دوست دارم و هيچ گاه بد خاكريزها رو

نخواستم و عليه ابشارها حرفي نزدم در روز حشر مرا 

    در نزد شقايقها شرمنده مخواه خدايا دل سرد سيرم را همنشين

 خورشيد هاي نا مكشوف كن چشمهايم را به سفري بي زوال ببر به

دستهايم عدالت را بياموز و به پاهايم صبر بده تا بي كفشي را تاب

بياورند.

 



+ نوشته شده توسط عزت سه شنبه 1385/07/18 |

 

Taraneh ha groups

 

باز صبح آمد و تنهايي شبانه مرا از من ربود

باز انوار طلائي خورشيد سوسوي ستارگان تنهاييم را از بين برد.

نمي دونم چرا هر بار که به آسمان شب نگاه مي کنم بياد روزهاي تنهاييش ميافتم اما هرگز    

تنهايي او را تا زماني که کنارم نيست احساس نمي کنم .... .

  تا صدايش برايم نجوا نمي کند دل تنگش نيستم اما هر بار که صدايش را برمن مي بخشايد     

 غم دل تنگيش را بيش هربارديگربر تن خود احساس مي کنم وبه ياد زماني که نيست مي افتم

 

Taraneh ha groups

  

من روز خویش را با افتاب روی تو کز مشرق خیال دمیده است اغاز می کنم

من با تو می نویسم و می خوانم من با تو راه می روم و حرف می زنم

:وز شوق این محال ...که دستم به دست توست

!!!من جای راه رفتن پرواز می کنم ان لحظه ها که مات

در انزوای خویش یا در میان جمع خاموش می نشینم: موسیقی نگاه تو را گوش می کنم

گاهی میان مردم ...در ازدحام شهرغیر از تو هر چه هست ,فراموش می کنم

:گویند این و ان به هم - اهسته !!!!هان و هان" !!!دیوانه را ببینید

!!بیخود چو کودکان لبخند می زند "با خود چگونه گرم سخن گفتن است؟؟؟

اه...من دور از این ملامت بیگاه - همچنان سرمست در فضای پریخانه های راز

شاد از شکوه طالع و بخت موافقم :اخر چگونه بانگ برارم که !!!!عاقلان-

...دیوانه نیستم !!!!به خدا سخت عاشقم.

  

Taraneh ha groups 

با همه ی لحن خوش آواییم در به در کوچه ی تنهاییم

ای دو سه تا کوچه ز ما دورترنغمه ی تو از همه پر شورتر

کاش که این فاصله را کم کنی محنت این قافله را کم کنی

دوش مرا حال خوشی دست داد سینه ی ما را عطشی دست داد

نام تو بردم دلم آتش گرفت شعله به دامان سیاوش گرفت

ای نگهت خواستگه آفتاب بر من ظلمت زده یک شب بتاب

پرده بر انداز ز چشم ترم تا بتوانم به رخت بنگرم

 

Taraneh ha groups

 

      گفتمش نقاش را نقشی بکش از زندگی

             با قلم نقش حبابی بـر لب دریا کشید


 

Taraneh ha groups



+ نوشته شده توسط عزت شنبه 1385/07/15 |

 

 

یه شب تو خلوته دلم ، یه سر زدم به آسمون

تو اونجا بودی و بمن ، گفتی نرو پیشم بمون

اونو شب دلم پیشه تو موند ، پیله درداشو شکوند

یادمه که شب تا سحر ، ماه واسمون قصه می خوند

قصه دل دادنه گل ، قصه عشق و عاشقی

قصه مرگ شاپرک ، واسه یه شاخه رازقی

یادته ماه چه ساده بود ، قشنگ و بی ریا و پاک

یادمه بذر عشقمون ، همونجا افتاد روی خاک

دل تو گوشم یواشکی ، گفت نذارم سحر بشه

قرار شد اون شب دله تو ، تمومه حرفاشو بگه

درسته اون شب سر اومد ، صب شد و آفتاب در اومد

دلم گرفت به قلبه تو ، از ابرا پائین نیومد

دلمو دادم دست دلت ، هیچ جا اونو جا نذاری

یادت باشه واسه دلم ، شریک و همتا نیاری ...

 
..........................تکیه بر دیوار کردم خاک بر پشتم نشست

...............دوستی با هر که کردم عاقبت قلبم شکست

......تکیه بر دیوار کردم خاک بر فرقم نشست

...خاک بر فرقش نشیند آنکه یار از من گرفت

 

 

اين دل من براي يارم ديوانه است

ديوانه ديوانه ، پروانه شعله عشق است

من مي دونم چطور در عشق بسوزم

خيلي سخته كه از دست عشق فرار كني عزيزم

اين دل من براي يارم ديوانه است...
 
 
( اين ) دل ، هر كس را كه بخواد به دست مياره

ولي عشق واقعي داره كاملا قرباني نام دلدار ميشه

من عشق رو به عنوان يه هديه براي خودم نگه داشتم

اين دل من براي يارم ديوانه است

ديوانه ديوانه ، پروانه شعله عشق است
 
 
هر لحظه در اين دل طوفاني برپاست

لحظه اي كه منتظرش بوده ام به زودي فرا مي رسه

( فقط لحظه) برخورد قلبهامونو فراموش نكن



+ نوشته شده توسط عزت یکشنبه 1385/07/09 |

 

 

پُشتِ یک شیشه ی دودی،دُو تا چشمِ نابُ پاکِ

که به حُرمت بزرگیش،سَر آسمون به خاک

دُو تا چشمی که یه روزی،چش تو چشمِ آسمون داشت

دستِ غیرت اُونُ برداشت،جاش دو تا شاخه نسترن کاشت

دُو تا چشمِ خسته اما،خستگیش نَه از ندیدن

که تو اِنزوا نشستن،قصه ی دَغَل شنیدن

دُو تا چشم بسته اما،نه به دستِ جبرُ تقدیر

که به اختیار عشقش،دلُ کرده بندِ زنجیر

دُو تا چشمِ ساکت اما،نه از اینکه گفتنی نیست

روبروی ِ هَر یه حرفش،کشیدن تابلویی از ایست

دُو تا چشم دل سپرده،نَه به دنیا نَه به رنگش

که به عشقِ بیکرانُ،به دلُ نوای ِ چنگِش

پُشت اُون شیشه ی دودی،حالا بارونِ سِتارَس

واسه معنا شُدنِ عشق،فُرصتِ شعرِ دوبارَس

پشتِ اُون شیشه ی دودی،دُو تا چشم بی فروغِه

اما جشن ِ عشقِ چشما،با فرشته ها شلوغِه

پشتِ اُون شیشه ی دودی،دُو تا چشم آشنا هست

که دلم دخیلِ عشقُ،به ضریحِ اُون چشا بست

پشتِ اُون شیشه ی دودی،دُوتا چش نَه،دُو تا دل هست

عطرِ سبزِ صحنِ دِلها،کرده آسمونُ سَرمست

پشتِ اُون شیشه ی دودی،حالا مائیمُ ستاره

اُون ستاره یادگاره، تا یِه تابش دوباره...

 

 

 



+ نوشته شده توسط عزت پنجشنبه 1385/07/06 |
 

 

 

 



+ نوشته شده توسط عزت شنبه 1385/07/01 |

 

 

اي كاش مي‌بودي و مي ديدي وقتيكه تو رفتي چقدر دلم گرفت . آخر با تو عاشق بودم و به

عشق نزديكتر. با تو ميشد به پيشواز صنوبرها رفت و پرستوها را تا دريايي دور بدرقه كرد.
وقتي تو رفتي دلم گرفت آخر با تو ميشد تا آنسوي ساحل دلها كوچيد و عشق را زيبا ترديد .

وقتي كه تو بودي ،‌دلم چه آرامش غريبي مي يافت. درحـــــــريم نگاهت و آسمان چه حقير

مي نمود درمصاف چشمانت . وقتي تو رفتي دلم شكست ،‌آخر مي توانستم دلتنگيهايم را بـه

ضريح چشمانت بسپارم و تبسم ستاره ها را در برقي نگاهت ببينم . اينك :

اينك بي تو دلم درجستجوي كوچه اي است كه به باغ ياد تو بپيوندد.

بگو اي مسافر نازنينم:

براي ديدنت از كدامين كوچه بيايم ... ؟!
 


 

مرا درياب كه دل دريايي من بي تو مرداب است
 
سادگي مرا ببخش كه خويش را تو خوانده ام

براي برگشتن تو به انتظار مانده ام

سادگي مرا ببخش كه دلخوش از تو بوده ام

تو را به انگشتر شعر مثل نگين نشانده ام

به من نخند و گريه كن چرا كه جز نياز تو

هرچه نياز بود و هس از درخانه رانده ام

اگر به كوتاهي خواب ،‌خواب مرا سايه شدي

به جرم آن داغ عطش برلب خود  نشانده ام

گلوي فرياد مرا سكوت دعوت توبود

ولي من اين سكوت را به قصه ها رسانده ام

دوباره از صداقتم دامي براي من نساز

از ابتدا دست تو را دراين قمار خوانده ام

گناه از تو بود و من نيازمند بخششت

چرا كه من درابتدا تورا ز خود نراند ه ام

گناهكار هركه بود كيفر آن مال من است

به جرم آن داغ عطش برلب خود نشانده ام

 

    



+ نوشته شده توسط عزت چهارشنبه 1385/06/29 |
 

به نام خدایی که تو رو آفرید

همون خدایی که تو رو به پادشاهی قلب من برگزید

بی تو که هستم خودم را گم می کنم! بازم مثل اون وقتها، اون روزهایی که تو با من

نبودی و من به جستجوی تو روون میون کهکشون بودم، تموم ستاره ها رو دنبالت

گشتم، آخر اون روز قشنگ لبریز از بهار روی ابرها پیدات کردم، توی ســرزمینی

زیباتـر از بهشت. و با یک احساس لطیف سپید قشنگ ترین ترانه های عشقمو توی

گوشت زمزمه کـــــــردم، باورم نمی شد بعد از اونی که پیدات کردم یک روز سرد

زمستون، به زمین فرود بیام... روی همین زمین خودمون از دستت بدم. ازت جدا

بشم بی اون که بخواهم. و خودم باعثش بشم...آخه نمی خواستم توی خیال و خاطرم

تو را سرزنش کنم بـــه خاطر اون روزی که می رسید و تــو باعث جدایی می شدی.

الان دیگه هیچی بــرام مهم نیست. دیگه هیچ چیزی رو نمی تونم احساس کنم، انگار

قلب من همراه تو مونده، و من از اون موقع که از تو جدا شدم، بی قلب و بی احساس

دارم به زندگیم ادامه می دم.

دیگه بعد از تو هیچی بــــرام مهم نیست، هـــر بار که تصمیم گرفتم به طرفت بیام یه

نیروی عجیب، اون آخـــرین ذره های بودن من را توی وجودم کشت! من دیگه وجود

ندارم که بخواهم حتی تو را فریاد بزنم.

من از تو دورم

زندگی جز یک اجباردردناک تکراری نیست

ای کاش می تونستم از این سردرگمی رها بشم. ای کاش می تونستم باز هم خودم را

پیدا کنم. اما مگه خود خود من تو نبودی؟

تو نمی تونـــــی بفهمی، من دیگه هیچی ندارم، حتی اگه خورشید بشم و همه دور من

بگردند... وقتی تو نیستــــی من هیچی نیستم ای تو تنها برگزیده دنیای من! تنها دلیل

آفرینش من! من بی تو بی مفهومم!

فقط می خواستم بگم، این تنها ذره درخشانیه که گاه به گاه از عمق دره های خاموش

احساسم حسش می کنم:
هنوزم دوستت دارم...

 

 



+ نوشته شده توسط عزت دوشنبه 1385/06/27 |
 

                           


 
تو هوای ِبغض ِ باغچه، تُو همون الهه هستی
 
که با دست مهربونت، زخم آینه ها رُ بستی
 
توی ِ قصّه ی شبونه، تو همون فرشته هستی
 
که تو تکرارِ هَراسَم، شبُ از پایه شکستی
 
تو همونی که می تونی،واس ِ من غزل بخونی
 
توی ِ دریای ِ نگاهت، قایِق عشقُ برونی
 
تو همونی که می خواستم،قصّه هام مالِ تو باشن
 
گلای باغچه می خواستن، که با دستای تو واشَن
 
تو همون پنجره هستی، که تو شعرام خونه داری
 
توی ِ فینال ِ محبّت، می دونم کَم نِمیاری
 
تو واسم زمزمه سازی، مثِه بارون واسِه دریا
 
تو همون لحظه ی نابِ، چیدنِ عشقی تو رؤیا
 
تو برام مایه ی شوقی، واسه رفتن تا ستاره
 
مَنُ پُر کن از ترانه، واسه پروازِ دوباره...



+ نوشته شده توسط عزت دوشنبه 1385/06/27 |
 

من و تو در سپیده صبح به پاکی آسمان  به زلالی چشمه ساران به درخشندگی ستارگان به

سبزگــــــــی کوهساران به لطافت گلبرگان و به
زیبایی عشق سوگند خوردیم که هم چون

خورشید باشیم و سخاوت را از دریا بیاموزیم و
پایداری را از کوه
.

سوگند خوردیم بخشندگی را از آسمان و زیبایی را از گل بیاموزیم .

من وتو سوگند خوردیم تا جهان هست تا خورشید از شرق طلوع مــی کند تا
پــــروانه به

عشق سوختن به استقبال شمع می رود تا ساحل میزبان دریاست در کنار هم باشیم
.

آری ما باز هم سوگند خوردیم کــــه عشق ورزیدن را از عاشق و وفاداری را از معشوق


بیاموزیم
.

ما سوگند خوردیم اما افسوس که دیوار بلند سرنوشت و دست های بی مهر
روزگــــــــــار

میان ما جز جدایی چیزی نگذاشت و هرگز نگذاشت دست هایمان یک بار دیگـــــر برای


بستن پیمان به یکدیگر بپیوندد
.

و افسوس که نگذاشت من وتو یکبار دیگــــر باصدایی
آهستــه در گوش هم زمزمه کنیم و

زیبایی طبیعت را یاد آور شویم و به پاکی اش سوگند
بخوریم
.

افسوس که شلاق ظالم روزگار با فقدان محبت بر عاشق دل باخته می کوبد و
معشوق را به

امید بوسه عشق می میراند
.

و افسوس کــــه ستم ستم گران لوح درخشنده و
سپیدعشق را محو کرده و دیگرعشقی برای

سوگند به پاکی اش در میان نیست.

 

 

 افسوس من مرده ام و شب هنوزهم  گویی ادامه ی همان شب بیهوده ست

آیا شما که صورتتان را در سایه ی نقاب غم انگیز زندگی مخفی نموده اید

گاهی به این حقیقت یأس آوراندیشه می کنید که زنده های امروزی

چیزی به جز، تفاله ی یک زنده نیستند.

********
ای مرگ از آن لبان خاموشت ، یک بوسه جاودانه می خواهم

 ********
تنهایی سیمای آدمی را زیبا و تابناک می سازد.

*********
آسمان را فراموش کرده ایم ، به همین دلیل،

کاری جز دریدن یکدیگر برای مان باقی نمانده است.

*********

 

 



+ نوشته شده توسط عزت پنجشنبه 1385/06/23 |

 

ديگررمقي براي رفتن نمانده است به كجا بروم؟ به كجاي اين شب سيه و ديرپاي

بياويزم ديگرچه فرقي مي كند بي تو در كجاي اين برهوت عظيم خدا قرار بگيرم .

نگاه مهربان تو با سرپنجه نيايشگر خويش مــــرا تا به اقصي نقاط عالم هستي تا

بدانجا كه پاي هيچ انساني آنرا آلـوده نساخته بود مي بــرد امروز كه نگاه تو نيست

ديگرچه فرقي مي كند رفتن يا ماندن حتي ذره ايي ترديد مرا قلقلك نمي دهد كه بروم 

يا بمانم و تو بهتر ازهـركسي مي داني كه براي من ٬ عشق از زندگي كردن برتراست

و وقتي كـــه تو نباشي من به كجا بروم .
 


*******************
 
مي دوني تنها شدن حقم نبود

مني كه هميشه عاشقت بودم

تو برو سفر فراموشم بكن

اما من هميشه عاشق مي مونم
 
(و منم كه در پس اين غربت به ويراني مي رسم )
 

 

 

خوش آن خوابي كه بيداري نمي بيند!
 
انگشتای بغض گلوش رو فشار میداد دوست داشت گریه کند 
 
ولی نمی توانست
 
وقتیکه صدای غم زده اش را شنیدم دلم آتیش گرفت
 
صدایش می لرزید ...
 
و من فقط سکوت کردم
 
میدانم سخته مرگ یه ستاره را دیدن
 
امشب آسمون دل اون یه ستاره کم داره.



+ نوشته شده توسط عزت چهارشنبه 1385/06/22 |
 

چیه دلم،گرفتی

واسه چی داری گریه میکنی ؟

چیه دلم،شکستی

واسه کی داری گریه میکنی ؟

چیه دلم، غریبی

چی دیدی داری گریه میکنی ؟

میگی گذاشته رفته

اونی که مثل نفس تو بود

میگی دلتُ شکسته

اونی که همه ی کس توبود

میگی دیدی نموندش

پای همه ی حرفهایی که زده بود

دل من میدونم داری دیوونه میشی

امابازبی خیالش

دل من میدونم داری ویرونه میشی

اما بازبی خیالش

 



+ نوشته شده توسط عزت دوشنبه 1385/06/20 |

 

 

اگه یه روزعاشق شدی وخواستی بهش بگی دوسش داری اول ببین چقدرآمادگی داری

ببین میتونی بهش دروغ نگی

ببین میتونی باهاش صادق باشی یانه

اگه دیدی هنوزیه چیزایی داری که نمیتونی بهش بگی هیچوقت پا جلو نذار

یه چیزدیگه اگه یه موقع دیدی عاشق شدی جلو نره چون عشق مساوی با هوسه

ولی اگه دیدی باتمام وجوددوسش داری

اگه دیدی بدون اون قلب دردمیگیره خودت روباورداشته باش وبرو جلو ومطمئن باش به

نتیجه میرسی

 

 



+ نوشته شده توسط عزت یکشنبه 1385/06/19 |
 

 

مسافر از کنارِ من ساکتُ بی صدا گذشت
 
رفت تا تو خاطرات من شاید بشه یه سرگذشت
 
مسافری که هر قدم با منُ مثلِ سایه بود
 
منُ تو غُربت جا گذاش، رَف با بودُ نَبود
 
مسافِرِ خسته ی مَن، مَن از تو خسته تَر بودم
 
تُو رفتیُ پَر کشیدی، مَن که کبوتر نبودم
 
رفتی رسیدی آسمون، خوب می دونم قَد کشیدی
 
امّا تو آینه ی َسَفر، چشمای خیسُ ندیدی
 
دلم می خواد داد بزنم، نفرین بِه هر چی سَفرِه
 
آخرِ قصّه ی سفر، این عشقِ که دربِدرِ
 
سفر اَگِه قصّه باشه، آخرِ قصّه مُردَنِ
 
از غصّه دل شکستنُ، به گریه دِل سِپردن ِ
 
مسافِرِ ساده ی من، از کی فرار کردی بگو
 
نیستی ولی خیالِ من، نشسته با تُو روبرو
 
فاصِله بینِ منُ تُو، دُرُستِه صد تا نَفَسِه
 
امّا هوای ِ سبزِ تُو، پیشِ دلَم تو قَفسِه....

---------------------------------------------------------

  

سلام اي نازنين خوب و زيبا نمي گيري سراغي از دل ما
 
نمي پرسي تو حال شاپرك ها نمي گويي كجايند قاصد ك ها
 
چرا ديگر نمي آيي كنارم  بگو با تو چه كردم ، اي نگارم
 
بگو يارا چرا از من بريدي مگر جانا ، تو عشق من نديدي
 
به ياد آور شكوه لحظه ها را صداقت را ، وفا را ، خنده ها را
 
به ياد آور صفاي بي دلي را همان دوري و رنج و يكدلي را
 
اگر مهتاب گشته همدم تو چرا آمد شبانگاهان غم تو
 
چرا و صد چرا اي نازنينم بدان تا بودم و هستم همينم
 
همان عاشق ، همان صادق ، همان راد كه از ياد تو گردد همچنان شاد

 

 

 



+ نوشته شده توسط عزت پنجشنبه 1385/06/16 |
 

گفتي بمون با من بمون ٬  گفتم مي مونم

گفتي با دل تنگي بخون ٬ گفتم مي خونم

گفتم كه مست و عاشقم ديوونه تو

هرشب خرابم گوشه ميخونه تو

گفتي ببندم عهد ٬ با ياد تو بستم

تاج غرورم و زير پات شكستم

گفتي كه بايد عاشق و ديوونه باشم

چون ساقي هرشب مي كش مي خونه باش

گفتي كه بايد خاطرم شرط تو باشه

آخه خيال خسته ام خط تو باشه

گفتي كه با ياس تنت پيرهن بدوزم

چون شاپرك باشم كه از عشقت بسوزم

گفتي كه دستامو بگير ٬ گفتم مي گيرم

گفتي كه از عشقم بمير ٬ گفتم ميميرم

گفتمو گريه كردم پاي تو ساختم

اين دل سر به راه و آسون به تو باختم

گفتي بمون با من بمون ٬ گفتم مي مونم

گفتي با دل تنگي بخون گفتم مي خونم

چرا با اين كه ميدونم خطا كرده

....................... هنوز دلگرم اميدم كه برگرده 
 
 

تنهاترين تنها




+ نوشته شده توسط عزت دوشنبه 1385/06/13 |
 

امشب از آسمان ديده تو روي شعرم ستاره ميبارد

در سكوت سپيد كاغذها پنجه هايم جرقه ميكارد

شعر ديوانه تب آلودم شرمگين از شيار خواهشها

پيكرش را دوباره مي سوزد عطش جاودان آتشها

آري آغاز دوست داشتن است گرچه پايان راه ناپيداست

من به پايان دگر نينديشم كه همين دوست داشتن زيباست

از سياهي چرا حذر كردن شب پر از قطره هاي الماس است

آنچه از شب به جاي مي ماند عطر سكر آور گل ياس است

آه بگذار گم شوم در تو كس نيابد ز من نشانه من

روح سوزان آه مرطوب من بوزد بر تن ترانه من

آه بگذار زين دريچه بازخفته در پرنيان رويا ها

با پر روشني سفر گيرم بگذرم از حصار دنياها

داني از زندگي چه ميخواهم من تو باشم  ‚ تو ‚ پاي تا سر تو

زندگي گر هزار باره بود بار ديگر تو بار ديگر تو

آنچه در من نهفته درياييست كي توان نهفتنم باشد

با تو زين سهمگين طوفاني كاش ياراي گفتنم باشد

بس كه لبريزم از تو مي خواهم بدوم در ميان صحراها

سر بكوبم به سنگ كوهستان تن بكوبم به موج دريا ها

بس كه لبريزم از تو مي خواهم چون غباري ز خود فرو ريزم

زير پاي تو سر نهم آرام به سبك سايه تو آويزم

آري آغاز دوست داشتن است گرچه پايان راه نا پيداست

من به پايان دگر نينديشم كه همين دوست داشتن زيباست .


 



 



+ نوشته شده توسط عزت چهارشنبه 1385/06/08 |
 
تو را دوست ميدارم نمي دانم چرا ؟

شايد اين طبيعت ساده و بي آلايش من

حد و مرزي براي دوست داشتن نمي شناسد

ولي سخت در اين مكتوب فرو نشسته ام

چه كسي مرا دوست مي دارد ؟

اي فرشته نازل شده بر چشمانم

اي شقايق زندگي ام

اي تنها ستاره آسمان قلبم

اي زيباترين زيباييهاي محبت

اي بهانه خواب شبهايم

اي تنها نياز زنده بودنم

اي آغاز روز بودنم

اي نيمه پنهان من

و تو اي معشوقه من

تو را با تمام وجود

دوست دارم ومي پرستم .
 
 


+ نوشته شده توسط عزت سه شنبه 1385/06/07 |
 

قضا را بـــــا همه نـابـاوریهایش رهــــــــــا کـــــــن

                 زخشت مهــــــــربانی خانه ای از نـــــو بنا کــــــن

                               کـــــــویر دل بــــــزار همیشه پـــــر آلاله بـاشـــــه

                                                 بشرطی اشک چشمت آب و عشقت لاله باشـه

 

ezzats,blogfa.com



+ نوشته شده توسط عزت یکشنبه 1385/06/05 |
 

این مضحک نیست که خوشبختی آدم در این باشد که آدم اسم خویش را روی تنه

درخت بکند ؟

آیا این خیلی خودخواه نیست و آن آدمهای دیگر ٬ آدمهای شریفتر و نجیب تری نیستند

که می گذارند بپوسد . بی آنکه در یک تار مو ٬ حتی یک تار مو ٬ باقی مانده باشند ؟

 

 

 



+ نوشته شده توسط عزت یکشنبه 1385/06/05 |
 

ذهنم مغشوش و دلم گرفنه است ٬ از تماشاچی بودن دیگر خسته ام . به محض اینکه به خانه

برگردم  ٬ با خودم تنها می شوم . یک مرتبه حس میکنم که تمام روز را به سرگردانی و

گمشدگی در میان انبوهی از چیزهایی که ازمن نیست و باقی نمی ماند گذشته است .

 

 



+ نوشته شده توسط عزت پنجشنبه 1385/06/02 |
 

ای کاش میتوانستم مثل حافظ شعر بگویم و مثل او حساسیتی داشته باشم که ایجاد کننده رابطه با تمام لحظه های صمیمانه تمام زندگی مردم آینده باشد .

 

اگر "عشق "

                 عشق باشد ٬ زمان حرف احمقانه ایست .

 

www.ezzats.blogfa.com



+ نوشته شده توسط عزت چهارشنبه 1385/06/01 |
 

ازدواج برای هرکسی مفهومی ومعیارهایی داره که مهمترین مفهمومش ....

 

www.ezzats.blogfa.com

 

www.ezzats.blogfa.com



+ نوشته شده توسط عزت چهارشنبه 1385/06/01 |

 



+ نوشته شده توسط عزت یکشنبه 1385/05/29 |
 

همه دلگرم عشق و رقص و آواز

         دل من می کند سوی تو پرواز

                  به صد لبخند شرم آلوده گوئی

                            که من رفتم نمی آیم دگر باز

 

 



+ نوشته شده توسط عزت پنجشنبه 1385/05/26 |
 

مراقب باشید چیزهایی که دوست دارید بدست آورید وگرنه سرانجام ناچار خواهید بود

چیزهایی را که بدست آورده اید دوست داسته باشید .

 

 

 



+ نوشته شده توسط عزت شنبه 1385/05/21 |
 

در زندگی ناگریز از انتخابهایی هستیم که آسان نیستند و از آن هراسانیم که هر تصمیم ما

آزرده کند کسی را که دوست می داریم . در چنین لحظاتی است ما باید به درون بنگریم و به

ندای دل گوش بسپاریم . اگر تنها نگران خواسته های دیگران باشیم و احساسات خود را

نادیده بگیریم به شادی حقیقی دست نخواهیم یافت .

به همان ندای دل گوش کن که به درستی آن باور داری و استوار از آن دفاع کن .

آری اگر چنین کنی شادمان خواهی زیست .

 

 



+ نوشته شده توسط عزت شنبه 1385/05/21 |
 

بیچاره دخترا

 اگه خوشگل باشن میگن عجب جیگریه                            

 اگه زشت باشن میگن کی اینو میگیره                            

 اگه تپل باشن میگن چه گوشتیه

 اگه لاغر باشن میگن چه مردنیه

 اگه مودبانه حرف بزنه میگن چه لفظ قلم صحبت میکنه

اگه رک و راست باشن میگن چه بی حیاست

اگه یه خورده فکر کنه میگن چقدر ناز میکنه

اگه سریع جواب بده میگن منتظر بود

اگه تند راه بره میگن میره سر قرار 

اگه آروم راه بره میگن اومده ول بگرده

اگه با تلفن کارتی حرف بزنه میگن با دوست پسرشه

اگه خواستگارو رد کنه میگن یکی نفرو زیر سر داره

اگه حرف شوهرو پیش بکشه میگن سرو گوشش می جنبه

اگه به خودش برسه میگن دلش شوهر می خواد داره جلب توجه میکنه

اگه....

پس چکار کنه بمیره خوبه ؟

 

 



+ نوشته شده توسط عزت پنجشنبه 1385/05/19 |
 

تکیه کن بر شانه ام ای شاخه نیلوفرینم

    تا غم بی تکیه گاهی را به دامانت نبینم

 

 



+ نوشته شده توسط عزت پنجشنبه 1385/05/19 |
 

 

برای دیدن بقیه عکسها به ادامه مطلب مراجعه فرمائید .

 


ادامه مطلب ...


+ نوشته شده توسط عزت پنجشنبه 1385/05/19 |
 

وقتی که شانه هایم در زیر بار حادثه می خواست بشکند یک لحظه از خیال پریشان

من گذشت بر شانه های تو ...بر شانه های تو می شد اگر سر بگذارم .

واین بغض درد رااز تنگنای سینه ام برآرم به های های آن جان پناه مهر شاید که

متوانست از بار این مصیبت سنگین آسوده کند .

 

 

 



+ نوشته شده توسط عزت پنجشنبه 1385/05/19 |
 

گرامی ترین و زیبا ترین ها در جهان نه دیده می شوند و نه حتی لمس می شوند . آنها را تنها باید در

دل حس کرد .

 



+ نوشته شده توسط عزت چهارشنبه 1385/05/18 |
 

  در زندگی زخمهایی هست که روح انسان را در انزوا مثل خوره می تراشد . این دردها را نمی توان به کسی

 گفت و اگر بگوئی باور نمی کنند و می گویند عجیب و استثنائی است .

 

 



+ نوشته شده توسط عزت چهارشنبه 1385/05/18 |
 

روزی کاغذ سفیدی گفت :

من خالص و پاک آفریده شده ام و برای همیشه اینگونه پاک و خالص باقی می مانم .
من سوزانده شدن را به تحمل سیاهی مرکب بر چهره خود ترجیح می دهم . مرکب که حرفهای کاغذ را شنید از ته دل به او خندید اما جرات نکرد حرف دل خود را بزبان بیاورد . مدادهای رنگی هم صدای او را و آنها هم به نزدیک او نیامدند و بدین ترتیب برگ سفید برای همیشه پاک و خالی ماند .

 

 



+ نوشته شده توسط عزت یکشنبه 1385/05/15 |